فريدون بن احمد سپهسالار

195

زندگينامه مولانا جلال الدين مولوى ( فارسى )

هين كه دجال بيامد بگشا راه مسيح * هين كه شد روز قيامت بزن آن ناقورم گر بهوشست خرد رو جگرش را خون كن * ورنه پاره است دلم پاره كن از ساتورم باده آمد كه مرا بيهده بر باد دهد * ساقى آمد به خرابى تن معمورم روز و شب حامل مىگشته كه گوئى قدحم * نى مگر چست ميان بسته كه گوئى مورم سوى چشم آمده ساغر كه بكن بيمارم * خم سر خويش گرفتست كه من رنجورم ما همه پرده دريده طلب مىرفته * مىنشسته بين خنب كه من مستورم تو كه مست عنبى دور شو از مجلس ما * كه دلت را ز جهان سرد كند كافورم چون تنم را بخورد خاك لحد چون جرعه * بر سر چرخ جهد جان كه نه جسمم نورم نيم آن شاه كه از تخت بتابوت روم * خالدين ابدا شد رقم منشورم اگر آميخته‌ام هم ز فرح ممزوجم * و گر آويخته‌ام هم رسن منصورم